نوشته های کربلا (1)

 

با سلام و عرض ادب خدمت دوستانی که این کلبه ی ناقابل را قابل می دانند و نگاهی

به این صفحات مینمایند . خداوند توفیق داد و ارباب طلبید که جهت زیارت به کربلای

معلی مشرف بشویم . در این مسیر بجهت داشتن یادگاری از این سفر مشاهدات و

مراودات خود را به رشته تحریر دراوردم تا همدم دلتنگیهایم بشود . و حال تصمیم براین

است که صفحه صفحه این سفر مقدس را در این کلبه رونمایی کنم شاید لحظه های

سفر انگیزه ای باشد جهت حرکت دل ها بسوی کربلا...  یا علی

 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

 امروز شنبه تاریخ 1392/06/02 آغاز حرکت به سمت دیار عشق , بسمت حرم حضرت

حسین (ع) . حدود ساعت 9 صبح با همه زائرایی که میخوان مشرف بشن به عتبات

عالیات روبروی درب مسجد حضرت اباالفضل العباس (ع) جمع شدیم  . آدمایی که اومده

بودن اینجا رو می شه به دو گروه تقسیم کرد یک گروه کسایی بودن که می خواستند

مشرف بشن به عتبات عالیات  و قشر دوم کسایی بودن که واسه بدرقه زائرا اومده بودن

. حال عجیبی بین همه بود , بعضیا گریه می کردن و ناراحت و بعضی ها هم خوشحال

بودن و شعف داشتن . گریه و دلسوختگی برای کسایی بود که حسرت کربلا داشتنو به

دلایل مختلف نتونسته بودن همسفر زائرای دیگه بشن و خوشحالی هم واسه زائرا بود

که میخواستن به جایی برن که یک عمر آرزوی دیدنشو داشتن . منم که نمیدونستم باید

بخندم و خوشحال باشم یا اینکه گریه کنمو ناراحت . از یک طرف همسرم که چشماش

رو به چشمای من دوخته بود و گاهی هم اشکاش جاری می شد طوری که جیگر آدم رو

کباب می کرد و مادرم که آرزوی کربلا رو یک عمره به سینه داره و هنوز قسمتش نشده

بره و از یک طرف خودم به کربلا عازم میشدم , منی که خودمو اصلا لایق دیدن حرم ارباب

نمی دونستم راستش هنگ هنگ بودم که با ریست شدنم هم درست نمیشد .به هر

حال هر طور که بود طرفای ساعت 10:30  راهی شدیم بسمت شهر قم . اتوبوس هایی

که سوار شدیم معمولی بودن دلیلشم این بود که ثبت ناممون از طریق کاروان نینوای قم

انجام شده بود و باید با اونا تا قم می رفتیم و بعد سوار اتوبوس های هماهنگ شده

برای سفر میشدیم.  من و دوسه نفر مجردی که مثل من تنها عازم شده بودن آخر

اتوبوس نشسته بودیم . تو این فکر بودم که من آلوده کجا و حرم یار کجا  که پسرم

 محمد حسین با گوشی خانمم با من تماس گرفت و گفت بابا وقتی رفتی کلی برات

گریه کردم منم دوباره منقلب شدم و با خودم گفتم کاش میشد خونوادمو مادرم رو با

خودم به کربلا ببرم .یکی دو ساعتی تو راه بودیم به خیلی چیزا فک میکردم . یه لحظه

یاد گفته پدربزرگ خدا بیامرزم که تو روستا زندگی میکرد افتادم که می گفت یه همسایه

داشتن که خیلی عاشق امام حسین (ع) بود و بعضی شبها به خاطر کربلا صدای ناله و

گریه هاش قطع نمیشده و از فراق تا صب ضجه می زد و حال غریبی داشت .گاهی به

داشتن ثبات قدم بعضی ها قبطه می خورم . می خوام بگم که آقا گاهی هستمو گاهیم

نیستم کمکم کن که همیشه باشم .

    کنون که صاحب چشم و زلف سیاهی         نگاه دار دلی را که برده ای بنگاهی

ادامه دارد...

/ 3 نظر / 9 بازدید
حمید

به نام خدا سلام التماس دعا

تسلیم و بندگی

سلام دوست عزیز وبلاگ شما هم خیلی ارزشمند هست. ذر پناه امام زمان باشی عزیز یا علی مدد.

نفس

inja chera gharo ghati shode?